صبح دلانگیزی بود که بوی خاطرات دو سال قبل، علی را سر شوق آورده بود. مسابقات کشوری همخوانی قرآن و مدیحهسرایی در خوزستان، آن هم در دزفول، به او فرصتی داده بود که دوباره سفری معنوی و شیرین را تجربه کند. اینبار هم با همان هیجان و شور آماده میشد، اما ذهنش پر بود از خاطرههای دو سال قبل، وقتی برای اولین بار قدم به این شهر گذاشته بود.
علی هنوز اولین نگاهش به پل قدیمی دزفول را به یاد داشت؛ پلی که با شکوهی باستانی بر رودخانهی خروشان دز ایستاده بود. وقتی صدای آب رودخانه به گوشش میرسید، انگار صدای تسبیح طبیعت را میشنید. او و همتیمیهایش همانجا ایستاده بودند و عکس یادگاری گرفته بودند. یکی از دوستانش گفته بود: «اینجا انگار همیشه بوی تاریخ میده!»
از خیابانهای باریک و قدیمی دزفول که عبور میکردند، نسیمی که از رودخانه میآمد، همراه با رایحه باغهای مرکبات، روح را تازه میکرد. مردم شهر با مهربانی خاصی از تیمها استقبال کرده بودند. هنوز یادش بود پیرمردی که ظرفی پر از کلوچههای دزفولی و لبخند، آنها را مهمان کرده بود و گفته بود: «”کووکم فرما، ایان سوغات دزفیله”»
علی نمیتوانست حس و حالش را در آن لحظه توصیف کند. وقتی وارد اردوگاه دانشآموزی زیبا و باصفای دزفول شدند که مسابقات در آن برگزار میشد، فضای شاد و در عین حال معنوی آن، دلش را تکان داد. صدای تلاوت قرآن در آن محوطه طنینانداز شده بود. انگار کلمات الهی در درختان اطراف میپیچیدند و به آسمان میرفتند. او از همان لحظه با خود عهد کرده بود که اگر روزی دوباره به دزفول بیاید، بهترین تلاوتش را تقدیم این شهر و مردمانش کند.
حالا، بعد از دو سال، علی به سمت همان شهر میرفت. دلش پر از شوق بود که دوباره آن پل تاریخی، باغهای زیبا و مردمان مهربان را ببیند. او میدانست که این سفر چیزی فراتر از مسابقه است؛ این یک فرصت دوباره بود تا خاطرات زیبای دزفول را زنده کند و صدای قرآن را در دل این شهر جاری سازد.





Saturday, 7 February , 2026